داستان خانوا | مجله دانلودی

به سايت خوش آمديد !


براي مشاهده مطلب اينجا را کليک کنيد


                                      

                                                                    

خانه » دسته‌بندی نشده » داستان خانوا

داستان خانوا

داستان خانوا
 
داستان یک عکس خانوادگی که قلب مردم دنیا را لرزاند + عکس – سیمرغ
seemorgh.com › فرهنگ و هنر › هنر و سلامت
Translate this page
Dec 4, 2013 – داستان یک عکس خانوادگی که قلب مردم دنیا را لرزاند + عکس. در نوامبر سال ۱۹۹۰، مجله لایف، عکسی از مرد جوانی به نام دیوید کربی منتشر کرد. عکسی از جسمی که توسط ایدز به یغما رفته، نگاه خیره ای که به چیزی ورای این دنیا می نگرد و نفس های آخری، که میان هاله… به مناسبت اول دسامبر، روز جهانی ایدز، داستان خواندنی …
يك قرار ساده خانوادگي | داستان
dastanmag.com/13122/no-56-dastan8/
Translate this page
Jul 13, 2015 – مامان چند روزی بود که عجیب به نظر می‌رسید. آن روز هم با این که مثل همیشه پادرمیانی کرد و همان حرف‌های همیشگی را برای آرام کردن هردویمان زد اما توی چشم‌هایش یک حالت خاصی بود. مثل همیشه نبود. جوری حالت چشم‌هاش متفاوت بود که رضا وسط دعوا و پادرمیانی مامان، سه بار پیاپی از مامان پرسید: «مامان تو خوبی؟!» مامان چیزی نگفت …
داستان خانوادگی – میهن فال
www.mihanfal.com/tag/داستان-خانوادگی
Translate this page
این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم میخورد که واقعیه: دوستم تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل،جای اینکه از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!اینطوری تعریف میکنه:من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو … ادامه مطلب …
گفت‌وگوی خانوادگی – داستان کوتاهی از داود مرزآرا – رسانهٔ همیاری
media.hamyaari.ca/2017/…/گفت‌وگوی-خانوادگی-داستان-کوتاهی-از…
Translate this page
Jun 26, 2017 – نمی‌توانستم حدس بزنم برای چه می‌خواهد افراد خانواده دور هم جمع شوند. شاید دلش برای نوه‌اش تنگ شده بود. شاید می‌خواست کمتر به خاطرات گذشته با دوستانش فکر کند. شاید می‌خواست با دیدن نوه‌اش حال و هوای خانه عوض شود و از بی‌حوصله‌گی بیرون بیاید. خوشبختانه فکرش فعال است. اما جسمش هر روز نحیف‌تر و شکننده‌ترمی‌شود …
داستان و رمان – داستان نیمه طولانی از خانواده سبز
hosseinakrami2010.mihanblog.com/post/198
Translate this page
بعد از فوت آقای خلیلی، تمام سعی‌اش را می‌کرد تا دخترش مهسا احساس بی‌پدری نکند، از سه ماه پیش که موضوع خواستگاری او پیش آمد، تمام تلاشش را کرد که در حق او پدری کند، حتی توی مراسم خواستگاری همه او را عمو صدا می‌زدند و خانواده داماد خبر نداشت او تنها همکار پدر مهسا بوده است. با آنکه خودش کارمند بود و حقوق چندانی نمی‌گرفت ولی به هر …

 


تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز
NS